المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
672
مروج الذهب ( فارسى )
تعهد ميكنم كه اگر خدا مرا بسلامت داشت پيش تو برگردم و پا ببند نهم » گفت « اين كار به من چه مربوط است ؟ » وى همچنان با قيد خويش برگشت و شعرى بدين مضمون ميخواند « همين غم مرا بس كه سواران با نيزه جنگ كنند و من اينجا دربند باشم وقتى برخيزم آهن مرا نگهدارد و درها كه صداها را خاموش مىكند به روى من بسته باشد من مال و ثروت فراوان داشتم و اكنون تنها رهايم كردهاند و ياورى ندارم با خدا عهد ميكنم عهدى كه نقض نخواهم كرد كه اگر رها شوم هرگز به ميخانه نروم . » سلمى گفت « من استخاره كردم و بعهد تو رضا دادم و او را رها كرد و گفت « هر كجا ميخواهى برو » و او بلقا اسب سعد را از در قصر كه مجاور خندق بود بيرون برد و سوار شد و تاخت كرد تا مقابل ميمنه مسلمانان رسيد و الله اكبر گفت آنگاه بر ميسره دشمن حمله برد و ميان دو صف با نيزه و سلاح خويش بازى ميكرد و ميسره را متوقف كرد و بسيار كس از شجاعان دشمن بكشت و عدهاى را زخمى كرد دو گروه خيره او را مينگريستند درباره بلقا خلاف است بعضى گفتهاند آن را لخت سوار شد بعضى ديگر گفتهاند آن را با زين سوار شد آنگاه ميان مسلمانان فرو رفت و از ميسره آنها در آمد و بر ميمنه دشمن حمله برد و آن را متوقف كرد و با نيزه و سلاح خود بازى ميكرد و هر سوارى كه بمقابله او ميشتافت به دو نيمه ميشد . بدينسان دشمن را متوقف كرد و مردان از او بيمناك شدند آنگاه بازگشت و ميان مسلمانان فرو رفت و از جلو آنها نمودار شد و مقابل قلب دشمن بايستاد و چنان كرد كه در ميمنه و ميسره كرده بود و قلب را متوقف كرد و هر - سوارى از آنها بميدان آمد خونش بريخت و بار جنگ مسلمانان را سبك كرد همه از كار او بشگفت بودند و گفتند « اين سوار كيست كه تا حالا او را نديده بوديم » بعضىها گفتند « اين از جمله برادران ما است كه جزو سپاه هاشم بن